محمد باقر شريعتى سبزوارى

102

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

مىشود ، تصور ادراك است و اراده و قدرت و وحدت والم ولذت و مانند اين‌ها . » « 1 » بديهى است كه قياس كردن وجود و وحدت به امور نفسانى و وجدانى از قبيل ادراك ، اراده ، قدرت و لذت و الم غلط است ، زيرا تصور ادراك و . . . از اين راه حاصل مىشود كه انسان به حسب وجدان خود يك پديدهء خاص نفسانى در خود مىيابد به عنوان « ادراك » و يك پديدهء ديگر مىيابد به عنوان « اراده » و يك پديدهء ديگر به عنوان « لذت » و هم‌چنين هر يك از اين پديده‌ها اولًا ، نفسانى هستند و به امور غير نفسانى صادق نيستند و ثانياً ، ذهن براى هر يك از آن پديده‌ها يك مفهوم خاص درست كرده كه هر يك از آن مفهوم‌ها فقط به يكى از امور نفسانى صدق مىكند و به ساير امور نفسانى صادق نيست . پر واضح است كه هيچ پديدهء بالخصوص نيست كه وجدان انسان آن را به عنوان وجود يا وحدت بيابد و هر كسى بالبداهه مىداند كه مفهوم « وجود » و « وحدت » به طورى هستند كه شامل تمام آن پديده‌هاى درونى و تمام پديده‌هاى بيرونى مىشوند . علىهذا مفهوم وجود و عدم و كثرت و وحدت را ، كه از مفاهيم عمومى هستند ، نمىتوان به مفهوم ادراك و اراده و ساير امور خاص نفسانى قياس كرد . 2 . چنان‌كه در نكتهء 1 مشهود است قوهء مدركه مىتواند از « قضيه » سير نموده و به « مفرد » برسد ؛ مثلًا از قضاياى « احمد انسان است » ، « سياهى سفيدى نيست » ، « اسب حيوان است » ، « جهان ، موجود است » ، « آخرتى هست » ، به مفاهيم احمد ، انسان ، سياهى ، سفيدى ، اسب ، حيوان ، جهان ، موجود ، آخرت و غيره پى برديم و به « است » و « نيست » نيز توجه كرديم و هم‌چنين اين سير را مىتواند به طور قهقرا انجام داده و از « مفرد » به « قضيه » منتهى شود . انسان وقتى چشم باز مىكند يك جسم سياه و آدم خاصى و خورشيد و ماه را مىبيند و بود و نبود و مغايرت بين خورشيد و ماه و سياهى و سفيدى را درك مىكند و طبعاً قضايايى مىسازد و از همين جهت اندازهء زيادى از مفردات تصورى ما به حسب اصل ، قضيه بوده ، براى اين‌كه « خورشيد نور مىدهد » را به صورت قضيه در ابتدا فهميديم و

--> ( 1 ) . محمدعلى فروغى ، سير حكمت در اروپا ، ج 2 ، ص 129 - 130